اگر حال مرا می پرسی(که می دانم نمی پرسی!!) ملالی نیست به جز این همه اندوه....و بغضی که هنوز فروکش نکرده من مانده ام با دلی که هر شب پیاده و تنها تا پیش خدا می رود و باز ... نمی دانم من دیر رسیدم یا او زود رفت؟! باز هم قصه همان است...همان حکايت هميشگی... گفتم بيايی و اين نقطه چين های بی پايان حرفهايم را پر کنی! نگفتم خودت هم نقطه چين شو! "من در پی او بودم و او در پی او بود..."